تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
آب قطع است.ایضا برق.تمامی net work هاي مخابراتي مشغول.

به دور شعله هاي گاز هفت دور طواف ميكنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:30  توسط شهرزاد  | 

اخيرا مجريها لحن صحبتشون رو آنتن با تهيه كننده خيلي هم مطبوع نيست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:43  توسط شهرزاد  | 

ـ ببین بابا جان اگه لزومی هست ازت جزوه بگیرن خوب نگو بیان در خونه.

*ولی این پسره قدش از من کوتاه تره ها!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:2  توسط شهرزاد  | 

من نشستم اینجا و به جای تو حسودی میکنم به کسی که قراره جاتو بگیره.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:2  توسط شهرزاد  | 

من اصلا آدمی نیستم که تو یک الی سه خط بتونم بنویسم.ولی تو باور کردی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:25  توسط شهرزاد  | 

حالا تنهایی اومدن رفتن به کنار...هیچکی هم نیس کرایه تاکسیمو حساب کنه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:46  توسط شهرزاد  | 

اگه یه ذره مدل ابروهاتو عوض کنی...کفشهای دخترونه تر بپوشی .از شیطنت دستات و حرکات صورتت کم کنی...اووم...خیلی برا پسرا جذاب تر میشی ها
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:8  توسط شهرزاد  | 

دست چپم زیر چونمه...دست راستمو بالا چشمام سایه بان میکنم.هیچ فلسفه ای نیس بهش فکر کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط شهرزاد  | 

خیلی رو میخواد کتاب اهدایی دوس-پسرتو که برات امضام زده بذاری تو کتابخونه بابات.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:31  توسط شهرزاد  | 

زل میزنم به داغی سنگریزه ها.چروک مانتو رو با انگشتام دنبال میکنم.داری میای.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:16  توسط شهرزاد  |